کمپین دو ملیون امضا بر علیه اعدام

  • افزودن سایز متن
  • سایز پیش فرض متن
  • کاهش سایز متن

تعبیر خواب یک اعدامی

نامه الکترونیک چاپ
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 

«زبانم بند آمده بود. ثانیه ها بوی مرگ می‌دادند. دقایقی دیگر طناب دار بر گردنم حلقه می‌شد. گویی روح از بدنم فرار می‌کرد. دلم برای صدای نفس‌هایم تنگ می‌شد. اشک‌هایم بی‌اختیار گونه‌‌های سردم را می‌پوشاند. اسمم را صدا زدند: علیرضا ...

 

ایران: چوبه‌دار آخرین پناه دستان خسته‌ام بود. چشم‌هایم را بستم و با پاهای لرزان روی چهارپایه چوبی ایستادم. ابتدا حکم اعدام 10 قاتل با حضور اولیای دم اجرا شد و من شاهد مرگ تک‌تک آنها بودم. بی‌صدا اشک می‌ریختم و نظاره‌گر تلاش‌های معاون زندان و سرپرست اجرای احکام برای جلب رضایت بودم. حالا بین اجساد آویخته شده 10 مرد اعدامی تک و تنها روی لبه تیغ ایستاده و خدا را صدا می‌زدم، با تمام وجود. خانواده‌های اعدامی‌ها پشت در زندان منتظر تحویل گرفتن اجساد بودند و شیون و ناله می‌کردند. راستی که قیامتی برپا بود و خودم هم می‌دانستم پدر و مادر پیرم از روستا آمده اند تا جسدم را به شهرمان ببرند و در گورستان‌ قدیمی کنار قبر مادربزرگم دفن کنند. با وجود این در همان حال با دلی شکسته صدا زدم که خدایا به سوی تو برمی‌گردم هر چند روسیاهم. کمکم کن، خدای مهربان. لحظاتی بعد وقتی نوبت به من رسید و قاضی اجرای احکام اعلام کرد اولیای دم برای اجرای حکم قصاص حاضر نشده‌اند احساس کردم جان دوباره‌ای گرفته‌ام. ضمن این که تصور می‌کردم تمام وجودم به سوی خدا برگشته؛ همه دل و روحم.

daar2


پس از شنیدن این حرف در حالی که پاهایم قدرت پائین آمدن از چهارپایه را نداشت و طناب‌دار به لطف خدا و خانواده مقتول به طور موقت از گردنم باز شد حس کردم آفتاب تازه طلوع کرده و من به زندگی دوباره بازگشته‌ام. ظهر چهارشنبه که مرا به همان سلول برگرداندند، همه زندانیان برای شادی و آرامش روح مقتول و سلامتی خانواده‌اش صلوات فرستادند و چند نفر هم نذرشان را ادا کردند. روز بعد برای اعدامی‌ها مراسمی گرفتیم و من 40روز شکرگزاری کردم. انگار که روح تازه‌ای در جسم گناهکارم دمیده شده و نگاهم به زندگی عوض شده بود.»
یک سال بعد
حالا بیش از یک سال از آن روز می‌گذرد و اکنون در اتاق مددکاری زندان رجایی‌شهر کرج «علیرضا» با چهره‌ای تکیده روی صندلی روبه‌رویم نشسته و از زندگی پر رنج و درد و سرنوشت پیچیده و مبهمش می‌گوید.
«15 ساله بودم که به خاطر فقر خانوادگی و از کار افتادگی پدرم ناچار به ترک تحصیل شدم. مجبور بودم سرکار بروم تا خرج خانه را تأمین کنم و بار سنگین زندگی را از دوش خمیده و پیکر نحیف پدرم بردارم بنابراین از روستای کوچک‌مان به تهران آمدم و در یک اتاق 9 متری که در طبقه چهارم خانه‌ای قدیمی قرار داشت مستقر شدم. تنها دارایی‌ام یک فرش رنگ و رو رفته و یک تلویزیون کوچک سیاه و سفید بود. در مدرسه شبانه درس می‌خواندم و روزها کار می‌کردم تا این که توانستم مدرک گرافیک بگیرم و با کمک دوستانم در یک شرکت تبلیغاتی مشغول کار شوم و با عقد قراردادهایی درآمد خوبی نصیبم شد بنابراین آپارتمانی در یکی از محله‌های شرق تهران اجاره کردم اما افسوس که از همان موقع رفت و آمدهای دوستان ناباب به خانه‌ام مسیر زندگی‌ام را عوض کرد و کم کم به مصرف ماده مخدر «شیشه» رو آوردم تا این که در یک میهمانی شوم با چند زن معتاد آشنا شده و یکی از آنها را به عقد موقت درآوردم.
هر چند خرجی پدر و مادر پیرم را می‌فرستادم و آنها به جز من منبع درآمد دیگری نداشتند اما می‌دانستم که در منجلاب فساد و تباهی فرو رفته‌ام و حتی خودم را نمی‌شناختم تا این که مقتول برای حساب و کتاب قرار گذاشت به خانه‌ام بیاید. او صاحبخانه‌ام بود که به خاطر همکاری با هم رابطه دوستانه‌ای داشتیم. آقا خلیل مدیر فروش یک شرکت تولیدی و مردی خوشنام و معتمد بود. آن روز همسایه‌ها برای چندمین بار موضوع پارتی‌‌های شبانه و میهمانی‌های ما را به گوشش رسانده بودند که به همین خاطر از نارضایتی اهل محل هم باخبر شده بود بنابراین سر این موضوع با هم جر و بحث کرده و درگیر شدیم. در یک لحظه آقا خلیل مرا به طرف آشپزخانه هل داد که چشمم به چاقو افتاد و بعد هم...»
«علیرضا» در حالی که به گریه افتاده بود سرش را پائین انداخت و دیگر گریه امانش نمی‌داد.
«پس از دستگیری با تقاضای خانواده اولیای دم در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شدم. این در حالی بود که در حضور خانواده مقتول قدرت بیان دوباره جزئیات و تکرار ماجرای آن روز شوم را نداشتم. فقط از خانواده مقتول به خاطر جرم بزرگم عذرخواهی و طلب گذشت کردم. چندی بعد حکم قصاص در زندان به من ابلاغ شد و قضات دیوان عالی کشور هم آن را تأیید کردند.
می‌دانستم که مرتکب جرمی سنگین و گناهی نابخشوده شده‌ام و در جوانی دستم به خون مردی آغشته شده و حق زندگی را از او و خانواده‌اش گرفته‌ام. با این همه تلاش‌های رئیس اندرزگاه برای جلب رضایت اولیای دم آغاز شد چرا که پدر و مادرم به دلیل مشکلات و گرفتاری‌های مالی حتی نمی‌توانستند از روستایمان به زندان در کرج بیایند.
تا این که صبح اول بهمن 87 پس از خواندن نماز صبح، در اندرزگاه باز شد و چند مأمور وارد سالن شده و من و چند تن دیگر را احضار کردند. همگی می‌دانستیم زمان اجرای حکم رسیده و سایر زندانی‌ها هم ما را با صلوات بدرقه کردند.
با دستبند و پا بند از سلول‌ها خارج شده و سوار بر خودروی مخصوص، راهی زندان اوین شدیم.
در طول راه فقط سکوت بود و گاه صدای نجوا به گوش می‌رسید. نگرانی عمیق، سیاهی چشم‌های محکومان اعدامی را پوشانده بود و همه آرام‌آرام اشک می‌ریختیم. در زندان شنیدیم که ساعت 4بعدازظهر خانواده‌هایمان برای آخرین دیدار به ملاقاتمان می‌آیند. آن روز هیچکس برای ناهار اشتهایی نداشت و ترس و دلهره همه وجودمان را فراگرفته بود. از شدت پشیمانی خون دل می‌خوردم و مدام مقتول در برابر چشمانم ظاهر می‌شد. وقت خداحافظی وصیت کردم جسدم را در قبرستان قدیمی روستا کنار مادربزرگم دفن کنند. آن شب تا صبح به نیایش پرداختم و توبه کردم. تا این که خوابم برد و در یک لحظه دیدم که طناب دار را دور گردنم انداخته‌اند اما مقتول با لباسی سراپا سفید، طناب را از دور گردنم باز کرد. داشتم گریه می‌کردم که گفت «حلالت کردم» و سراسیمه با صدای پای مأمور زندان بیدار شدم. در وصیتنامه‌ام فقط از خانواده مقتول عذرخواهی و طلب بخشش کردم و چشمم را به روی زندگی بستم اما آنها برای اجرای حکم حاضر نشدند و خوابم تعبیری روشن داشت.
به سلول که برگشتم، در مورد چگونگی احکام شرعی برای مقتول پرسیدم و یک سال برایش روزه گرفتم و نماز خواندم. بعد هم 17بار برایش ختم قرآن گرفتم و در حسینیه زندان روزهایم را به عبادت و مناجات گذراندم تا خداوند گذشته تباه شده و سیاهم را ببخشد به این امید که شاید روح «آقا خلیل» در آرامش و رضا باشد. او حتی پس از مرگ انسانیت را به کمال رساند و اطمینان داشتم روح بزرگش به من فرصتی برای جبران خطاهایم داده است. این یک سال و نیم گذشته، هدیه‌ای پربرکت از سوی مقتول بوده و باید آن را جبران می‌کردم.»
صحبت «علیرضا» به اینجا که رسید نگاه ملتمسانه‌اش به سویم چرخید و ادامه داد: «اعتیاد مرا از یاد خدا و اعتقاداتم دور کرده بود و مطمئنم به خاطر این غفلت دچار چنین سرنوشتی شدم اما حالا دوباره به سوی خدا برگشته‌ام و از اولیای دم تقاضای گذشت دارم و عاجزانه می‌خواهم به پدر و مادر پیرم رحم کنند و به من فرصتی برای خدمت به آنها بدهند. هر چند تا آخر عمر شرمنده و روسیاهم اما باز هم چشم به لطف و مردانگی خانواده آقاخلیل دوخته‌ام.»

 

لینک خبر:

http://www.inn.ir/newsdetail.aspx?id=47055

 

اطلاعیه ها

وضعيت اعدام در ايران: گزارش سال 1388

به مناسبت 10 اکتبر روز جهانی مبارزه برای لغو حکم اعدام و در راستای انعکاس اخبار نقض گسترده، مستمر و برنامه ريزی شده حقوق بشر در ايران، نهادهای حقوق بشر ... ادامه مطلب

بازهم سنگسار و بازهم زجرکُش کردن یک انسان

اطلاعیه شماره 5 انسانهای آزاده، شریف و آگاه دستگاه قضائی اسلامی بار دیگر در صدد است تا جنایتی غیر قابل تصور برانگیزد. بنابر خبرهای منتشر شده، دادگاه کیفری استان آذربایجان شرقی زنی ... ادامه مطلب

اطلاعیه شماره ۲ کمپین: تعداد سایتها و نهادهای حامی کمپین از

اطلاعیه شماره ۲ کمپین ۲ میلیون امضا بر علیه مجازات اعدام   تعداد سایتها و نهادهای حامی کمپین از مرز ۴۰ گذشت     در روزهای اخیر با پیوستن دو نهاد دیگر به کم... ادامه مطلب

اطلاعیه شماره 1 اولین نشست نمایندگان سایتها و رسانه های حام

اطلاعیه شماره 1    اولین نشست نمایندگان سایتها و رسانه های حامی کمپین در تاریخ شنبه 8 اسفند 1388 با شرکت نمایندگان جمعی از سایتهای حامی کمپین برگزار شد. در ابتدای این نشست گزارش هیأت موقت مسئولین اجرائی ... ادامه مطلب

فراخوان کمپین ٢ میلیون امضاء بر علیه مجازات اعدام

اعدام یکی از فجیعترین اشکال مجازات و قتل آگاهانه است.اجرای مجازات اعدام به هر بهانه و دلیلی تجاوز به حرمت و کرامت انسانهاست.پذیرش اعدام بعنوان یکی از اشکال مجازات، نشان از بربریت حاکم بر سیستم قضایی ایران اس... ادامه مطلب

درباره کمپین دو میلیون امضا بر علیه مجازات اعدام

1-کمپین توسط سایتهای اینترنتی (همچنین وبلاگها، رادیو ها و تلویزیونها)راه اندازی و اداره خواهد شد.احزاب، نهادها و گروهها نیز در صورت تمایل به مشارکت در کمپین از طریق سایتهای خود در کمپین حضور خواهند یافت. 2-همه سایتهای شریک در کم... ادامه مطلب

دو ميليون امضا بر عليه مجازات اعدام!

اعدام یکی از فجیعترین اشکال مجازات و قتل آگاهانه است. اجرای مجازات اعدام به هر بهانه و دلیلی تجاوز به حرمت و کرامت انسانهاست. پذیرش اعدام بعنوان یکی از اشکال مج... ادامه مطلب

More in: Articles

-
+
10

حاميان کمپين

لوگوی حمایتی

 

 

کد لوگو را از اینجا بردارید